سفر تکانه ای

photo_2016-11-08_18-45-36

قاب خاطرات تکانه ای ها

از فتح کوه و تجربه برف و آتش تا سفر به اعماق دره شگفت انگیز، از کشف آسمان و دیدار با ماه تا آبتنی در آبشار زیبا…

خاطرات تکانه ای ها نه تکراری می شوند و نه پایانی دارند.

این بار باهم سری به خانه نیاکان نخستینمان زدیم تا کنار هم با کاشفان ماقبل تاریخ هم نوا شویم… تا بگوییم هنوز هم نوادگانتان از این سوی تاریخ، دنیا را با همان عظمت و شگفتی، با همان عطش و هیجان، با همان  کنجکاوی و تازگی ای میبینند و می یابند که شما دیدید و یافتید… تا بگوییم ماجراجویان تکانه ای هم کاشفان دیگرباره شگفتی ها و معماهای این هستی پهناورند…

سفرنامه تکانه ای ها خواندنی نه، که دیدنی اند درست مثل تجربیاتشان که گفتنی نه، حس کردنی اند….

با ما همراه باشید…

صبح زود به جاده زدیم.زیبایی های مسیر پاییزی چشمانمان را نوازش میکرد.بی وقفه تماشا می کردیم.

بچه ها برای عموی مهربانشان از تصورات،دیده ها و شنیده هایشان درباره غارها و غارنشینان میگفتند.شگفت انگیز بود… چقدر میشود از این دانشمندان کوچک یاد گرفت.

جرقه های ذهن کنجکاو بچه ها در پرسش هایشان از عموی کوهنورد، شهاب بارانی به راه انداخته بود.

به اولین ایستگاه تکانه ای رسیدیم.همانجا که باید با ماشین سواری خداحافظی میکردیم.یک سخن معروف تکانه ایست که می گوید:طبیعت ماشین ها را دوست نداشته و ندارد.

کوله بر دوش راه افتادیم.قدم به قدم میدیدیم و لمس می کردیم.

خورشید به استقبال میهمانانش آمده بود.

سلام خورشید زیبا… سلام خورشید مهربان…

در امتداد خورشید از پیچ و خم های کوه می گذشتیم. رو به سوی هدفی که منتظرش بودیم.

در ایستگاه دوم تکانه بساط صبحانه را برپا کردیم.اما بقیه بچه ها کجا رفتند؟؟؟

دانشمندان کوچک ما یواشکی به سراغ اکتشافات بزرگشان رفته بودند.

تکانه ای ها برای رسیدن به هدف هیچ بخشی از مسیر را نادیده رها نمی کنند.

بالاخره رسیدیم… دم درب خانه نیاکانمان کمی ایستادیم و کنجکاوانه به حرف های مربی گوش کردیم.

چراغ های پیشانی روشن یکی یکی وارد خانه اجداد غارنشینمان شدیم…

کم کم به تاریکی های اعماق غار نزدیک می شدیم.بچه ها با هیجان و اشتیاق پیش قراول گروه بودند و بزرگترها به دنبالشان می رفتند.

مکتشفان کوچک ما تا باریک ترین گذرها را هم پیش رفتند آنقدر که بزرگترها مجبور شدند کوله هایشان را گوشه ای بگذارند تا به پایشان برسند.

بچه ها گوشه گوشه غار را به دقت نگاه می کردند.هیچ چیزی از نگاه تیزبین و عمیقشان دور نمی ماند.

تا عمق غار پیش رفتیم و با کمک چراغ های پیشانی تجربه مشاهده تاریک ترین بخش غار را هم بدست آوردیم.

کنجکاوی های تکانه ای نگذاشت که خفاش ها را از خواب ناز بیدار نکنیم…

تجربه تاریکی و سکوت،تجربه گذر از تونل های عجیب و غریب و باریک،تجربه دیدن خفاش های خوابالو و…. را پشت سرگذاشتیم.

بعد از غار، چادر را برپا کردیم تا بچه ها کمی استراحت کنند و خودمان سراغ بساط ناهار رفتیم.اما بچه ها و استراحت آنهم وسط هیجان و ماجراجویی؟!

بچه ها گرم مشاهده بودند.همه چیز برایشان تازگی داشت.هر چیزی ذهن کنجکاوشان را قلقلک میداد.

سنگ،برگ،گیاه،خاک،حشره،… نمونه هایی بود که برای آزمایشگاه های ذهن های بکر و کنجکاو بچه ها جمع میشد.

سنت دیرین تکانه ای که یادتان هست؟! اینار بین بچه ها و بزرگترها مسابقه برگزار شد.نتیجه مسابقه دیدنی بود!

آتشی که بچه ها برپا کردند و بزرگترها هم کنارش گرم شدند…لذت نگاه پیروزمندانه شان دیدنی بود.

با شوق و ذوق در جستجوی هیزم برای آتش… آخر آتششان نباید حتی لحظه ای خاموش میشد…

چای هیزمی تکانه ای روی آتش و اجاق بچه ها… چای با طعم کار گروهی، شادی، هیجان و لذت پیروزی گواراترین چای تکانه ای ها در تمام سفرهایشان بود.

چه هیاهوی ماجراجویانه چه خلاقیت آرام و شیرین… آفرینش و اکتشاف همه جا در جریان است…

با هر چیزی که در خانه طبیعت میدیدیم آشناتر و مهربان تر از همیشه بودیم.بی سروصدا وقتی هرکسی سرش به چیزی گرم بود.

به خودمان که آمدیم بچه ها با هیجان از کوه بالا رفتند، آنقدر که به سختی دیده می شدند. نمی دانستیم چه چیزی انقدر مشتاقشان کرده بود.

دیدن گله گوسفندان از نزدیک و صحبت با مرد چوپان درباره آنها… چشمان بچه ها شکارچی لحظه هاست…

لبخند شیرین تو خلاصه تمام حکایت هاست دانشمند امروز و فردا و همیشه…

حسن ختام سفر تکانه ای ما داستان “ترس از تاریکی” بود که عموی مهربان گروه شمرده شمرده می خواند و بچه ها سراپاگوش بودند.شنیدن قصه تاریکی بعد از تجربه آن… قصه ها بود که در ذهن بچه ها شکل می گرفت.